| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
آزادی چیست؟
آزادی چیست؟ آزادی در عرف دیپلماسی انقلابی پذیرش بالاجبار ضرورتهایی اجتماعی است و آزادیخواه کسی است که با موضع گیری های خود زمان حصول به آن را جلو میاندازد. به این معنا آزادی هرگز آزادی نیست. شاید نزدیک ترین راه رسیدن به این گونه آزادی، نفی آن بلافاصله پس از استقرار آن است. نتیجه این که آزادی همیشه دست نایافتنی و دور از دسترس است. به نظر می رسد که آزادی واقعی حتی در گستره هنر و ادبیات هم اتفاق نمی افتد. آزادی همیشه آزادی از "چیزی " است. این مقولهها پیش از آن که خواهان آزادی باشند از واقعیتهای متاثرند که زندگی را به کام بشر تلخ کرده است. بنابراین در خوشبینانه ترین حالت تنها فریادی اعتراضیند که بر حسب ضرورتهای اجتماعی خاص از مضمونی پر یا خالی میشوند. آیا نوعی از آزادی ورای هستی و نیستی است؟ حسی گنگ که قیود هستی را پس میزند و تن به نیستی نمیدهد. من علیرغم این که این نوع آزادی را احساس می کنم اما واژهای برایش سراغ ندارم. |+| نوشته شده توسط حسین مقدس در پنجشنبه دوم خرداد 1392 و ساعت 10:12 |
توی تاریکی
دیشب تمام شب باد می امد و ماه برای برگها قصه میگفت. |+| نوشته شده توسط حسین مقدس در چهارشنبه یکم خرداد 1392 و ساعت 18:15 |
راز ماندگاری سئوالهای بیجواب! از قدیم دو روایت کلان ایده الیسم و ماتریالیسم سعی در گشودن چند و چون رازهای هستی داشتهاند. امروزه تلاشهایی از این دست همچنان در اولویت حوزه های مرتبط قرار دارند. اما این نگرانی وجود دارد که معماهای بی شمار و بی جواب فلسفی، نه در ذات جهان که بیشتر در درون "متن ها " تعبیه شده و لاجرم جدالهای این چنینی حادثههایی زبانی محسوب میشوند که تنها در جهان متن معناپذیرند. انگار ما در گرداب زبان مرتب چرخ می زنیم و چرخ می خوریم و بجای کشف هستی- از طریق جهان متن- در حال بررسی و حل پاردوکسهایی از جنس خیالیم. و هر سئوال تنها قطره ای است سرگردان در اقیانوس زبان. کوچهای بن بست در هزارتوهای متن. مصیبتی خود خواسته که کشف حقیقت را مرتب به تعویق می اندازد، سیاه چالهای سپید و مقتدر! و شاید حقیقت – جایی همین نزدیکیها – بکر و دست نخورده انتظار ما را میکشد. |+| نوشته شده توسط حسین مقدس در یکشنبه یازدهم فروردین 1392 و ساعت 18:50 |
چند دایرهی کوچک غمگین
![]()
|+| نوشته شده توسط حسین مقدس در سه شنبه پنجم دی 1391 و ساعت 9:55 |
یک سئوال
چرا تنها سئوال من این همه جواب دارد؟
|+| نوشته شده توسط حسین مقدس در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 و ساعت 8:59 |
امید
هر روز خودم را در آینه نگاه میکنم.
بالاخره روزی همان خواهم شد که باید. و سر انجام این معما گشوده میشود. |+| نوشته شده توسط حسین مقدس در پنجشنبه بیستم مهر 1391 و ساعت 7:40 |
یک بیتابی دیگر
همیشه دغدغههایی هست که آدم را روزها ، هفته ها و سالهای سال نگران کند. چیزهایی که زیر پوست چون غدهی بدخیمی کم کم رشد می کند، بزرگ میشود و سایهی سنگینش را روی زندگی به ظاهر آرام میاندازد. سنگینی و فشار این همه معما و راز و حسرت داشتن اندکی نور، اندکی نور، اندکی نور که پیش پایت روشن کند هر روز بیش از پیش درونت را آشفته میشود. فردیت کاریکاتورگونه و مضحک در چنین گسترهیی غریب و ترسناک، و ادامه حیات این روند ناپایدار عاریتی و دلهره نزدیکتر شدن به لحظه آخر، دل نهادن، خاتمه رعشهناک خموشی بازدم نهایی، پایان دلبستگیهای بچهگانه و عاشقیهای بازیگوشانه. و بی تابی ، بی تابی و بیتابی: انگار قرار نیست روزی این معما گشوده شود. در این بیغوله پت پهن بی در و پیکر چه کسی صاحب خانه است ؟ روابط از کجا آمدهاند؟ از کجا شکل می گیرند؟ این بازی قایم موشک ، معشوقی که قصد برداشتن پرده از رخسار ندارد. و تو این سئوال را از خودت می کنی و بیشمار اوها از خودشان. آب در خوابگه مورچگان. و هنگامی که ریشههای مرگ در هر لحظه سکر آور حیات، تلخ در کام فرو میرود به موجودی مفلوک ، مجبور و بی غرور میمانیم که همچون پدرانمان به دیدن این گوی مرموز احمقانه سر تکان میدهیم و در چشمهای نگران هم دیگر مینگریم و تنها خود را دور میزنیم و تکرار میکنیم. |+| نوشته شده توسط حسین مقدس در چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 و ساعت 10:18 |
زبان خانه وجود
منطق آورندهی بزرگ تاریخ بشر است. اما وقتی تفکر در درون آن قرار میگیرداولا تغییری در زبان پدید میآید و نسبت زبان با اشیا و موجودات دگرگون میشود ثانیا زبانی که به مفاهیم و نسبتها و روابط آنها مبدل شده است مطابق با اشیا و موجودات و روابط و نسبت آنها تلقی میشود. به عبارت دیگر زبان مفهومی منطق زبان موجودات انگاشته میشود. در این صورت بهتر است به جای مطابقت احکام با واقع و خارج ، از مطابقت موجودات با مفاهیم و احکام بگویند زیرا وقتی منطق قانون وجود باشد وجود را باید با آن سنجید و نه بر عکس. ولی ایا هر چیز را میتوان با مفهوم آن یکی دانست؟ زبان مفهومی نه فقط جنبش و حیات (به قول برگسون) بلکه پیچیدگی و زایش را از طبیعت میگیرد و به جای آشکار کردن موجودات پوشیدگی را افزون میکند. ........ با تاسیس فلسفه ، عالمی ساخته شد که صورتی متناظر با قوهی ادراک داشت یا درست بگویم موجودات متعلق به آن با عقل ما که بهرهای از عقل عالم بود شناخته میشدند و تعین پیدا میکردند. منطق هم صورت انتزاعی همان عقل بود نه بر ساختهی قوهی فهم و ادراک ما. ... بخشی از مقدمه "زبان خانه وجود" نوشتهی رضا داوری اردکانی، انتشارات هرمس، ترجمه جهان بخش ناصر گفتگوی هایدگر با یک ژاپنی |+| نوشته شده توسط حسین مقدس در یکشنبه چهارم تیر 1391 و ساعت 17:53 |
چیزهایی که نمیدانم
شبها که غول میخوابد، انگار صدای نالهکسی میآید که برای خلاصی از چیزی لاینقطع مویه میکند. از پشت پنجره که نگاه میکنم آب حوض سیاه و سفت است، شاخههای لیمو آهسته تکان میخورد، و روباههای گرسنه در کنارههای شهر دستجمعی زوزه میکشند. به چیزهایی فکر میکنم که نمیدانم چیست. از چیزهایی میترسم که نمیدانم چیست. میخواهم از چیزی خلاص شوم که نمیدانم چیست. صبح، غول محافظ که قبل از من بیدار شده بالای سرم منتظر ایستاده و پیروزمندانه میخندد. میداند که نمیتوانستم جای دوری رفته باشم. لاشهام را بر دوش میگیرد و مثل هر روز دیگر مرا به کاری وامیدارد که نمیدانم چیست.
|+| نوشته شده توسط حسین مقدس در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391 و ساعت 17:42 |
گاو و معتاد
گاو تنها یک کار میتوانست بکند و آن کار را هم کرده بود ، همین که به همه رهگذران دهن کجی بکند. حالا دیگر هیچ چیز نمیخواست. تنها مسئلهای که آزارش میداد این بود که پشهها دست از سرش برنمیداشتند. مخصوصا در قسمت گردن و اطراف چشمش. طوری که حالت دهن کجیاش بهم نخورد گفت: حداقل پشهها را بزن از توی چشمم بی مروت، کور شدم. و مردمک چشمهاش کمی برق زد. معتاد تکه لنگی از روی دوشش برداشت و پشههای گاو را زد. پشهها برگشتند. افاقه نکرد. مخصوصا اطراف چشم گاو که خیس بود از سرما و خون. دستهایش را با صدا بهم کوبید و رو به آنهایی که قرار بود بیایند و بگذرند نعره کشید: عیالوار، بچه دار ارزونش کردم. بجنب تا از کفت نرفته. بعد با لنگ دماغش را تمیز کرد . آن وقت هر دو صبر کردند. گاو رغبتی برای چریدن در خودش نمیدید زیرا روز فوقالعادهای را تجربه کرده بود. سبزیهای دکه مقابل هیچ میلی را در دلش بر نمیانگیخت. زیر چشمی معتاد را پایید. داشت دوباره دستهایش را بهم میکوبید. مثل خروسی که برای اذان اول گردن تیز میکند. گاو کلافه گفت: حداقل پشهها را بزن از توی چشمم بی مروت، کور شدم. معتاد سرِ گاو را طوری توی بساطش کنار پیاده رو گذاشت که زبان بیرون افتادهاش رو به رهگذران باشد. پاچهها را دو سمت سر گذاشت و شکمبه و سیرابی را گذاشت پشت سر. بعد آمد جلو و نظم و قاعده را بررسی کرد، کمی سر را سراند جلو و توی دلش گفت: خوبه. و به رهگذران نگاه کرد که با عجله میگذشتند. دست آخر معتاد که کلافه شده بود، یک پلاستیک انداخت روی سر گاو. چند تا پشه به دام افتادند.
|+| نوشته شده توسط حسین مقدس در دوشنبه هشتم خرداد 1391 و ساعت 10:5 |
|
درباره وبلاگ
![]() "بی تا بی" آوای هستی است
که از منشاء های ناشناخته و دور می آید و بر جان و دل چنگ می زند. حدیث نفس همه هستنده گان است که به زبان آدمی روایت می شود. و از آن گریزی نیست... منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
خرداد 1392فروردین 1392 دی 1391 مهر 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 دی 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 پيوندها
دریچه های رو به حیات- نواز فرح شیرازیرضا حاصلی از زبان دیگران 2- ترجمه های اسدالله امرایی - مازس پایگاه ادبی متن نو والس ادبی دیباچه کانون فرهنگی چوک پگاه مقدس شطِ رنج - وب لاگ دیگر من لیست آگهی ایرانیان مهدی ظهرابی روزهای م بهمنیان داراب شناسی رسول امیری بهار نارنج - جعفر فولادفر کنار آب و پای بید- غلامرضا گل افشان قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |